اول به سراغ کمونیستها آمدند
و من اعتراضی نکردم
چونکه من کمونیست نبودم.
سپس به سراغ اعضای اتحادیه های تجاری آمدند
و من دم بر نیاوردم
زیرا که من عضو اتحادیه نبودم.
بعد به سراغ یهودیان آمدند
و من حرفی نزدم
چرا که من یهودی نبودم.
سرانجام به سراغ من آمدند
و دیگر هیچ کس باقی نمانده بود به جز من که از من سخنی بگوید . 
+
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 11:49 توسط سگ ولگرد
|
* دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
* خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را در آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
* اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
* آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
* وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
* سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .
* اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .
* افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
* پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر.
* کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .
* کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
* انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
* همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.
* تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
* دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
* عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
* آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
* وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .
* من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
+
نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 19:9 توسط سگ ولگرد
|
بنویس ...
بخوان ...
نه ...
نگاه کن ... 
مرا دیوانه می پنداری ...
چون زندگی را متفاوت زندگی می کنم ...
مرا عاشق می بینی ...
چون عشق را کمی پاک تر نقاشی می کنم ...
مرا کافر می خوانی ...
چون اشک های خدا را با دستانم پاک می کنم ...
مرا رسوا لقب دادی ...
چون فریاد سکوت را به همه هدیه می کنم...
آری ...
آری ...
دیوانه .. عاشق ... کافر ... رسوا می پنداری ...
پس نگاه کن
نگاه کن که دستهایم زمزمه آرزو را سر میدهد...( 

)
+
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 23:41 توسط سگ ولگرد
|
روزهای پاییزی تمام ما آدمها حس غریبی داریم، رنگ طبیعت تغییرمی کند و بادههای گاه و بی گاه یادآور سرمای زمستان می شود. اما امسال پاییز برای ما ایرانیها رنگ و بوی دیگری دارد، تلخ است و غم آلود، تحقیر و تقلب در رای مان کافی نبود که با باتوم و مشت و لگد به جانمان افتادند و با دیدن شجاعت و استقامتمان از تاریکی سینه هایمان را نشانه رفتند. از ترس، انبوه جنازهایمان را در گورههای دسته جمعی شبانه به خاک سپردند تا شرم این همه بی شرمی در زیر خاک پنهان بماند. اما این جماعت از زمستان سردی که در راه است غافل وبی خبر مانده، زمستانی که ما مردم در پناه هم دلی با یکدیگر آن را سپری خواهیم کرد اما آن قدرت پیشه گان و زورمداران بی آبرو در بیابان سرد بی شرافتی خود سخت خواهند لرزید.
درد بی خردی حامیان اهالی تقلب فقط گریبان گیر ملت ایران نیست، بیشتر ریش بلند تظاهر و دین فروشی خودشان را می سوزاند. به خوبی در این پاییز سرد و دلگیر فهمیدن که دلهای مردم با هیزم نفرت آنها می سوزد و شبهای پاییزی مادر بزرگها قصهء کاوه آهنگر را برای نوهایشان سر می دهند.
خطابه های حاکم ابا به تن، دیگر به مزاج مزد بگیران و باج خواهان خودشان هم کارساز نیست. بازار دروغ و کلک و تزویر هم دیگر مثل سابق برایشان گرم نیست. همگان می دانند چه شده است و اگر زبانی یا قلمی از وحشت در کام و نیام است چشمها و بغضها خبر از سر درون می دهد ما را.
در این میان، زیادخواهی و بی خردی شان را به گردن دیگران می اندازند و تمام مدت اصرار دارند مردم باور کنند که هرچه اشتباه است فقط به خاطر دشمنان است و آنها هرگز خطایی نداشتند. گرچه این نگاه سرتاسر اشتباهشان دهن کجی به شعور مردم است اما مگر می توان از این جماعت بی دین و آبرو انتظار دیگری داشت؟
ایران و ایرانی را از دنیا سی سال است که به دور نگاه داشتند ...

+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:59 توسط سگ ولگرد
|
ادبیات سی... ما ایرانیها سالهاست که ادبیات جنگ و مرگ و تهدید شده است. راستی چرا؟ خواندن و دیدن و شنیدن تمام محصولات دستگاهها خبری کشورمان گرفته از تلوزیون، رادیو و روزنامه بسیار کسالت بار می باشد. همیشه حرفها تکراری و القاب و عناوین کسل کننده در آنها موج می زند. صفحه های روزنامه ها پر است از حرفهای قدیمی و کلیشه ای، بیشتر حرفها از دهان عده ای از آدمهای به خصوص است که زده می شود. حرفها همگی حول محوری است که خبر از توطئه ای می دهد.
تلوزیون مرتب از خطر توطئه و دشمن شیطانی می گوید و از دشمنی که باعث تمام بدبختیهای ما ایرانیهاست. کلماتی مثل جنگ و دفاع و پیروزی بیشترین لغاتی است که مردم هر روز می شنوند. صحنه های جنگ ایران و عراق و جنگ لبنان و اسرائیل و عراق و پاکستان یا هر جای دیگری هم که بتوانند به هر بهانه ای که باشد نشان می دهند تا نکند خدای ناکرده مردم ایران لحظه ای از یاد جنگ و جنگیدن و مبارزه کردن و شکست دادن بیرون بی آیند. آنچه بیشتر از هر چیز قابل توجه است تصویری است که از دشمن به ما می دهند. 
گرچه ما بسیار از این دشمن شنیده ایم اما نمی دانیم تصویرش چگونه است. از طرفی نمی دانم چرا برای پیروزی معیارههای ما با دیگران فرق دارد؟ دشمن ما نامرئی است و او در زمانی که ما از پس کارهایمان برنمی آییم سریع مطرح می شود. کمبودههای ما در تمام موضوعات ریشه در این دشمن دارد. تا آنجایی که من می دانم در تمام این سی سال هیچ گاه ما و مسئولین نظام دچاراشتباه نشدیم و تمام گرفتاریها به خاطر همان دشمن لعنتی است.
مقام رهبری بیشترین شناخت را از این دشمن دارد و ما در گفتارشان در می آبیم که دشمن هر روز به رنگ و رخساری نو برای ما و حکومت ایشان توطئه می کند. ما در هیچ کدام از مشکلات خودمان نقشی بازی نمی کنیم و به همین دلیل در تمام اوقات بی گناهیم و از این همه آرامش و طلح طلبی است که دیگران سوء استفاده می کنند و ما را مورد تحاجم قرار می دهند. به طور مثال در جنگ اخیر فلسطین و اسرائیل ۱۴۰۰ نفر از مردم بی گناه فلسطین کشته شداند که چهارصد نفر بچه در میان آنها بود، و این نتیجهء تلخ از نظر رهبری ما یک پیروزی برای مردم فلسطین تلقی شد، به همین دلیل چند سطر پیش تر طرح کردم که معیارههای پیروزی هم در کشورمان و از نظر رهبرمان خیلی متفاوت است. نابودی مطلق نوار غزه و کشته شدن این همه انسان بی گناه چطور می تواند ملاک پیروزی باشد؟ بواسطه همین نوع نگاه است که مقام رهبری هرگز سخنی از میلیاردهها دلار هزینه جنگ و ویرانی به میان نمی آورند اما مردم ایران خوب آگاهند تا برای این پیروزی چقدرازجیبشان هزینه شده است.
همین چند روز پیش بود که آقای سمیر کنتار از افراد حزب الله بعد از بیست سال از زندان اسرائیل آزاد شد و طبق رسم مرسوم به دیدن دوستان حکومتی خود در ایران آمد. ایشان از طرف مقام رهبری قهرمان یک عمر مقاومت و پیروزی نامیده شد. اما متاسفانه مقام رهبری فراموش کرده بودند که سمیر کنتام در یکی از عملیاتهای غرور آمیزش دختر بچهء چهار سالهء اسرایئلی را با کوبیدن تخته سنگ به سرش به قتل رسانده و به خاطر این رفتار زشتش شهرهء عام و خاص است.
چنین برداشتی از دوست و دشمن ما را به کجا برده است؟ آیا دوستان ما حق دارند در انجام عملیاتهای غرور آفرینشان بچه ها را بکشند و این بچه ها چون اسرائیلی هستند از دید رهبر ما دشمن محسوب می شوند؟ چرا باید قاتل بچه ها را دوست بشماریم ؟ از این دوستی، ملت ایران را چه چیز حاصل شده است؟ غیر از داشتن دشمنی برای متهم کردن او و یا دشمنی تا مسئولیت تمام خطاهایمان را به دوش او بی اندازیم؟
تئوری دشمن پردازی و توطئه بسیار تئوری مهم و کارگشایی بوده است. این تئوری برای حاکمیت فقط اهمیت ندارد بلکه بسیاری از مردم خودمان متاسفانه به نوعی دیگر آن را می پسندند. شاید به همین خاطر است که ما ایرانیها ریشهء مشکلاتمان را در دیگران می دانیم و کمتر مسئولیت مشکلات را خود می پذیریم.
حاکمیت رفتار زشت و نا بخردانهء خود در داخل و خارج از کشور را به بهانهء همین تئوری دشمن و توطئه است که توجیح می کند. باید پرسید اگر روزی سر رسد که ایران روزگارش بدون دشمن و توطئه طی شود آنگاه این آقایان چطور می توانند ضعفها و بی هنری خود را زیر ابای دشمن پروری و توطئه پردازی پنهان کنند؟ به امید آن روز باید شجاعانه پیش رفت و آگاهانه قدم برداشت . 
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:10 توسط سگ ولگرد
|
گزینش در راه است و عملاً حال و هوای ... کشور را در دست گرفته است. همه جا صحبت از کاندیدهای آتی ریاست جمهوری است، اما عجیب است و دور از روال معمول ... ، که حرف زیادی از آقای رئیس جمهور، در میان نیست نیست. روزنامه ها و مباحث ... در جریان جامعه همگی با نام لاریجانی و قالیباف و حدادعادل از یک سو، و خاتمی و کروبی و نوری از سوی دیگر پر شده است و کمتر صحبتی از احمدی نژاد به میان می آید.
آیا احمدی نژاد می تواند بر حمایت مقام رهبری امیدی داشته باشد؟ جواب این سئوال را باید در وقایع سال هشتاد وسه به بعد جستجو کرد. در آن روزها حضرت آقا نظرشان بر ریاست جمهوری علی لاریجانی قطعی شده بود. علی لاریجانی فرزند هم شیرهء شهید مطهری استاد و تئوریسین انقلاب اسلامی و دوست نزدیک خانوادگی حضرت آقا، بی تردید، از هر جهت بهترین انتخاب می بود. اما مقام رهبری از آنجایی که همیشه نگران قدرت و جسارت و توان ... روئسای جمهور خود بوده اند به طور حتم نمی توانستند سواد و شعور ... علی لاریجانی هوشمند را نادیده بگیرد.
ایشان در روزهای پایانی تصمیم خویش را به ناگهان تغییر دادند و ترجیح داند از مهره ای در مسند ریاست جمهوری بهره گیرند که امکان کنترل و محار آن بیشتر میسر باشد. ایشان با ... که در پیش گرفتند،به واقع تن به بی خردی و کم تجربگی شخصی دادند تا موقعیت توازن قدرت به نفع خودشان حفظ شود. تاوان این تصمیم اما پای مردم و دیگران!!!
دلیل احتیاط مقام رهبری به چیدمان قدرت در میان خود و روئسای جمهورشان، موضوعی است که باید به تفصل آن را پی گرفت اما جدا از بازیهای پیچبده ... ، آنچه از ظاهر امر بر می آمد، چنین بود که، آرام آرام شرایط تغییر کرد و افتضاحات ... و بی احتیاطی های کم خردانهء مکرر رئیس جمهور چنان ذهن رهبری را به خود مشغول نمود که گویی ایشان امروز تنها مسئول پاسخگو در محضر ملت است. رهبری متوجه شدند که جوانی هیجانی و متعصب، کشور را با شعار به چه ویرانی می کشاند و مردان عالم و بالغ ...ش چه خون جگری می خورند و به خاطر آبروی نظام دم بر نمی آورند.
آن طور که پیداست، رهبری رفته رفته به هزینه های پرداختی از کیسهء ملت و دولت و شخص خود، برای یرپوش گذاشتن به افتضاحات احمدی نژاد می اندیشند و اکنون و پس از چند سال، از تغییر تصمیم خود در آن روزها رضایت ندارند. اما موضوع جالبتر این است که احمدی نژاد هم جزو کسانی بود که خیلی زود این موضوع، دستگیرش شد. او از تمام ابزار و امکانات خود سود می جوید تا موقعیت خود را در میان مردم و گروههای رادیکال عقیدتی و ... حفظ کند و شرایط ابقایش را فراهم آورد.
احمدی نژاد حتی برای دست یابی به این مهم تا مرز خود کشی ... نیز پیش رفت و لیست تمام یاران و وفاداران آقای خامنه ای را با نام و دلیل و مدرک محکمه پسند به عنوان مردمانی فاسد به پیشگاه قضاوت مردم ارائه کرد. این برخورد ... گران قیمت است و یقیناً ایشان باید قیمت این تصمیمش را هم بپردازد. اما آنچه عقل سلیم پیش بینی می کند، این است که رهبری دیگر به محمود احمدی نژاد نمی اندیشد.
بی گمان آقای خامنه ای به عنوان ...مداری پر اشتباه در تاریخ ... ایران معرفی خواهد شد و گذشت زمان راجع به تصمیمات ایشان قضاوت درست خواهد کرد. این اشتباهات دلیل نگرانیهای جدی ایشان برای فردای نظام نیز می باشد. رهبری بیش از آنکه نگران قدرت طلبی مردان کاردان و هوشمند تیم ... اش باشد باید نگران مردان کم خرد و جاهل اطرافش باشد. که جهل جاهل دودمان بباد می دهد.
در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو، آقای احمدی نژاد چهرهء دیگری از رهبری خواهد دید و بازی معروف مردان قدرت را خواهد چشید.
چنین است بی وفایی دنیای ... . آقای احمدی نژاد زمان آن فرا رسیده است که کمی هم عقل و منطق را میهمان کلامتان کنید و باور داشته باشید که ... ، رسم وفا نمی شناسد. 
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:44 توسط سگ ولگرد
|
... اومد جلوم وشروع كرد به حرف زدن -با اينكه وقتي غمگينه اين كار رو مي كنه ولي من غمگينش رو هم دوست دارم- خيلي ناراحت بود.بازم كار اون موجود احمق بود كه نازنين منو ناراحت كرده بود.نمي خواستم مستقيم بهش بگم طرف رو بي خيال شه ، ولي اون زجر مي كشيد و من اين رو مي ديدم، خودم بيشتر زجر مي كشيدم.
اونو ديده بودم يعني خودش بهم نشون داده بود.راستش منم اول ازش خوشم اومد ولي بعد كه ديدم نازنين من عاشقش شده، تازه متوجه چيزايي شدم كه اون نشده بود و اين چندمين بار بود كه غمگينش كرده بود.بهش گفتم بيارش اينجا من باهاش حرف بزنم... اول قبول نكرد،گفت چه فرقي مي كنه؟اون درست نمي شه. ولي بعد كه اصرار كردم و گفتم بسپرش به من ،قبول كرد. چند دقيقه بعد زنگ زد و اون اومد.نشست نزديكِ من.بعد از چند دقيقه به بهانه آوردن چاي از اتاق خارج شد تا من با اون تنها بمونم.بلاخره شروع به صحبت باهاش كردم،يعني خودش سر حرف رو باز كرد.مدام تو چشمام نگاه مي كرد ازش متنفر بودم اون عشقِ عشق من بود تازه خيلي هم نالايق...شروع كرد از اشكالات نازنين گفتن،گفت كه بد اخلاقه ، ايراد ميگيره و غر ميزنه،گفت كه حالا عاشق دختر همسايه ئ جديدشون شده و حتي با دختره در اين مورد صحبتم كرده! خيلي وقيح بود خيانت؟اونم به نازنين؟ ولي اون گوشش بده كار نبود داشت تمام لحظاتشو با اون دختر مي گفت. مجبور شدم فرياد بزنم تا ساكت شه.بهش گفتم كه خيلي پستِ،كه ارزش اشكاي نازنين رو نداره.گفتم كه يادش مياد كه نازنين چقدر بهش كمك كرده؟يادش انداختم كه وقتي با نازنين آشنا شد هيچي نبود.يادش اوردم كه از اولش هم هيچي نبود كه مامانش هميشه بهش مي گفت هيچي نميشي و خودش هم هميشه احساس حقارت مي كرد .يادش آوردم روز اول مدرسه شلوارشو خيس كرد و بچه ها بهش خنديدن تا آخرشم كه درسشو تموم كرد بهش مي خنديدنکرد بهش مي خنديدن چون اون بي عرضه بود، چون هيچ وقت هيچي نبود تا حالا حتي يه كار رو هم درست انجام نداده بود يادش اوردم که نازنين اين كاستي ها رو براش پر کرد …حالا آروم شده بود و گريه مي کرد بي صدا ولي من داشتم داد ميزدم گفتم که بعد از اينم هيچي نميشه ، اگه نازنين نباشه هيچوقت هيچي نميشه گفتم تو خائني بي لياقتي به تنهاكسي که توي زندگيت بهت اعتماد کرده خيانت مي کني…سرخ شد …گفتم همه مردم در موردت درست فکر مي كردن و فقط اين دختر بيچاره اشتباه کرده…ديگه طاقت نيوورد فرياد زد با مشت زد تو صورتم پرت شدم سرم گيج مي رفت احساس کردم که تو همه اتاق من هستم ديدم که اون يه شيشه تيز برداشت …ديگه خوب نميديدم فقط صورتم پر از خون بود …صداي جيغ نازنين که اومد به هوش اومدم اول زنگ زد به اورژانس بعد در حالي که با صداي بلند گريه مي کرد تکه هاي منو جمع کرد و براي هميشه گذاشت زير تختش …..هر از گاهي از اون زيرـ با اون حال که ديگه به سختي ميبينم ـ متوجه نگاهش به جاي خاليه من روي ميز توالتش ميشم .بعضي وقتا که مياد و منو از زير تخت در مياره با هم گريه مي كنيم... 


+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:32 توسط سگ ولگرد
|
مردی با خود زمزمه کرد : " خدایا با من حرف بزن ".
یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید .
فریاد برآورد:" خدایا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت :" خدایا بگذار تورا ببینم " .ستاره ای درخشید و اما مرد ندید .
مرد فریاد کشید: "خدایا یک معجزه به من نشان بده " نوزادی متولد شد اما مرد توجه نکرد .
مرد در نهایت یأس فریاد زد : " خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تورا ببینم "
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد ...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:58 توسط سگ ولگرد
|
دست و دلباز
آدم بددهنی بود. به همه ناسزا میگفت. غرور لباس و اسلحه که کمرش بسته بود ازاو یک نیمچه خدا ساخته بود.
- مگر تو خدا را دیده ای؟
- نه خیر ندیده ام ولی میشناسمش. قدرت و توانائی ش زیاده منباب مثل گفتم.
- خب اونم یه افسر بود افسر انتظامی. جز اون چاره دیگه نداشت.
چاره اش آن بود که مودب باشد و با مردم رفتارخوبی داشته باشه نه اینکه همه را بگیره دم فحش و ناسزا. آن روز که خادم مسجد را کتک زد و گفت چرا دراین طویله را بازگذاشتی یادته؟
- من که یادم نیس یه جغل بچه بودم. حالا گفته که گفته. مسجد را هم همان استاد حسن بنا ساخته که طویله ها را میسازد. مگر مسجد را ملائکه های خدا ساخته اند؟ اخه یه خرده فکر کن و حرف بزن!
- تو راست میگی. توالت خانه ها را هم همان استاد حسن بناها میسازند. همچنان اتاق خواب ها و طنبی و مهمانخانه ها را. آیا تو میتونی آنجا توالت کنی؟
- معلومه که نه! هرکاری جائی دارد. توالت را باید درتوالت انجام داد وخواب و استراحت را در اتاق خواب.
- حالا چه کسی باید فکر کند و حرف بزند؟
- حق با شماست. دستهایم رفت بالا. اشتباه از من بود.
- حالا چرا این طرف و آن طرف گفته ای که بابام یه تیمسار بود؟
- خب اگه مانده بود حالا تیمسار بود!
- خیلی پرتِی! بگذریم کارخوبی نمیکنی. تو یک هنرمندی. هنرمندی که توی دل مردم جاداری. اولا شنیدم که آن خدا بیامرز بد دهن و بی اخلاق پدر تو نبوده. همسایه دیواربه دیوار شما در اصفهان، سالهاست که دراین شهر زندگی میکند و دردانشگاه با من همکار است و همه ماجرای خانواده تو را برایم تعریف کرده.
میگوید پدرتو یک تاجربازاری و هنوز زنده است. دردو سالگی تو، در رابطه با زندانی شدن یکی ازعموهایت، که دانشجو بود و پدرت او را بی نهایت دوست میداشت، در حوادث دانشجوئی به زندان میافتد. افسر زندان مادرت را میبیند و عاشقش میشود. عشق پنهانی آن دو بالا میگیرد و مادرت به این شرط حاضر به تمکین میشود که عمو جانت را اززندان آزاد کرده و سیاوش ازایران خارج شود. عاشق دلباخته به قول خود عمل میکند. عموجان سه ماه بعد اززندان مرخص شده وبه آلمان میرود. در فرودگاه مهرآباد بعد ازپرواز هواپیما، پدرت ناگهان چشمش به همان افسر میافتد که با مادرت سرگرم صحبت اند. نزدیک میشود. مادرت با تعریف کمک های افسر، میگوید من نیز درقبال این کارخیر ایشان تعهدی دارم.آیا شما میپذیرید؟
پدرت که هرگزبه فکرش نمیرسید چنین تعهد سنگینی ازمادرت بشنود، میگوید: هرچه قول داده ای میپذیرم. مادرت تآکید میکند ومیپرسد قول شرافتمندانه؟
پدرت میگوید پیش این سروان قسم میخورم که قول تو را زمین نیندازم.
مادرت میگوید قول داده ام همسراو باشم! و دست افسررا به نشانه پیمان زناشوئی در دست خود میگیرد.
تعریف باقی ماجرا زیادیست. به درد فیلم های هندی میخورد. وقتی که عموجانت خبر رسیدنش را از آلمان خبر داد، پدر و مادرت ازهم جدا شدند.
مادرت تورا بغل کرد و به خانه آن افسر رفت. دو سالت بود که مادرت اولین بچه را زائید. و سال بعد یکی دیگر تا انقلاب از راه رسید و مادرت بیوه شد.
- مادرم چیزهایی گفته ولی نه به این صراحت.روابط من و مادرم خیلی صمیمانه است. درحضر وسفرحتا عشقبازی هایمان را باهم انجام میدهیم. هیچ مادر دختری به اندازه ما بهم نزدیک نیستند. علت جدائی من و خسرو هم همین شد. مامانم عاشق خسرو شده بود. یکبارنظرخسرو را پرسیدم گفت مامانت ماهه! فهمیدم لذتش را چشیده. ازخسرو که جدا شدم، مامانم برای من آپارتمانی خرید که دیگر مزاحم شان نباشم. و حالا مدتی ست رفته آلمان نمیدانم چه میکند آنجا گویا کاری گرفته در یک انستیتوی موزیک، تعلیم ویلن میدهد.
- آری دیدمشان درآلمان. با دکتر زندگی میکند. عمویت خیلی عزت واحترام برایش قائل است فداکاری کرده جانش را نجات داده است. یک شب مرا برای شام دعوت کردند.
اشک دخترهنرمند جاری میشود. با بغضی گره خورده درگلو میگوید:
- مامانم با این دست و دلبازیهایش مرا تباه کرد ... و ...
نمیگذارم حرفی بزند. میگویم اینقدر مزخرف نگو. زن ها، هرزگی شوهراشان را زود میفهمند. پدرت همان وقت که تورا دردل مادرت کاشته بود، درکوچه کنسولگری روس، زیباترین زن ... شهر را نشانده بود!
با پشت دست های ظریف نم اشکهایش را میگیرد و بر بر نگاهم میکند!
کتابخانه
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:54 توسط سگ ولگرد
|
برده ای ؟ پس دوست نتوانی بود . خودکامه ای ؟ پس دوستی نتوانی داشت .
در زن ديري است كه بردهاي و خودكامه اي نهان گشته اند .ازين رو زن را توان دوستي نيست . او عشق را مي شناسد و بس .عشق زن به هر چه خوش آيندش نباشد بيدادگر است و كور . در عشق هوشيارانه ي زن نيز هنوز در كنار روشني همواره شبيخون است و آذرخش و شب .زن را هنوز توان دوستي نيست . زنان هنوز گربه اند و پرنده يا دست بالا ماده گاو .
زن را هنوز توان دوستي نيست . اما شما مردان نيز بگوييد ام كدامين تان را توان دوستي هست ؟ آه از مسكيني شما مردان و تنگ چشمي روانتان ! چندان كه شما دوست تان را مي دهيد من دشمن ام را مي دهم و مسكين تر نمي شوم .رفاقت هست اي كاش دوستي نيز باشد !
چنين گفت زرتشت
( فریدریش ویلهلم نیچه )
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:24 توسط سگ ولگرد
|